خانه سنجاب

من از دل میگویم و تو از جان :)

آشوب

در میان آن دعوای عجیب و غریبی که حتی معلوم نبود از کجا رسید به ما، لج کردم. هی پشت سرهم داد میزدم و میگفتم نه دیگر نمیخواهم از تو و خاطراتمان  بنویسم . هی پشت سر هم میگفتم دیگر از تو و زیبایی منحصر به فردت تعریف نمیکنم. هی داد میزدم و میگفتم نه دیگر عکست را نگاه نمیکنم حتی اگر بمیرم. هی با داد بار ها تکرار میکردم تا مطمئنشوم ملکه ی ذهنم شده  و در این میان جواب های سرد تو بابت تایید حرف هایم آتش میزد به ریشه ی این لج بازی.هی پشت سر هر حرفم میگفتی باشه  و من عصبی تر همان حرف هارا تکرار میکردم تا در ذهنم تثبیت شود !

تا بعدا مغز دررفته ام نخواهد از تو بنویسد.

تا باری دیگر برای تو و خوبی هایت دست به قلم نشوم اما غافل از اینکه قلب هر کاری بخواهد انجام میدهد . با من و عقلم نیز کاری ندارد. حتی کاری ندارد که من بار ها سرش فریاد کشیده ام. حتی با این هم کاری ندارد که باتو در قهر سختی به سر میبرم.

او فقط و فقط به عقل و دست و چشمهایم یک فرمان واحد صادر میکند .

چشم هایم را محکوم به دیدنت برای ابدیت کرده است حتی بدون ثانیه ای پلک زدن !

دست هایم را محکوم به بی وقفه از تو نوشتن کرده است

و به عقل فرمان داده است که در تمام این دوران ابدیت تو را خوشبخت کند

 

 تو تنها تک ستاره ی قلبمی 

۹ موافق ۱ مخالف
واقعا از این که ناراحتت کردم عذر میخوام...🙈
ای شیطون یعنی مغزت فرمان میده که ننویسی؟!هی وای من😊😉
امیدوارم بتونم کلی انرژی خوب بدم و جبران تمام اشتباهاتم بکنم...😍


:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
در رویاهایم
تو را میبینم
ای سرسبز بلوط سبز
ایستاده ای تنهای تنها
در بی انتها دشت خشک
با زخم ها ز نادان تبر
چه مهربان میخندی بر زخم
و پاییز فقط رسیده است
تا کمرت ...
.
.
.
مرا خاک کنید در زیر آن بلوط بلند
وقتی پوست او ترمیم شود
روح من هم خوب می شود
دختری به نام یاس پسری به نام یار