خانه سنجاب

من از دل میگویم و تو از جان :)

چشماش :)

شب ها موقع خواب

وقتی روی تخت دراز میکشم 

چشمامو میبندم و به چشمای خوشگلش فکر میکنم 

اینکه خدا مژه های بلندی بهش هدیه داده تا با هر بار پلک زدنش من دلببازم بهش 

اینکه وقتی خورشید به صورتش میتابه ، قهوه ای چشماش(عنبیه) میدرخشن  

چشماش به طور عجیبی همیشه بهم لبخند میزنن 

و

من 

عاشق این خنده های خاموش چشماش ام 

۱۲ نظر ۱۰ موافق ۲ مخالف

روز عشق❤

ولنتاین 

یعنی این بار با صدای بلندتر و گوش نوازتری

در کنار گوش ات زمزمه کنم

" دوست دارم"❤💙💜💚💛

پ.ن.یک:😻

پ.ن.دو:🐥

۳ نظر ۸ موافق ۲ مخالف

یادگاری :)

برای بزرگتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید 

 

وقتی شب ها هزار مدل شب بخیر میگه و خداحافظی میکنه

تو باشی دلت واسش ضعف نمیکنه؟!

مگه میشه دلت نخواد پیشت باشه تا بپری و محکم بغلش کنی ؟!

وقتی اونقدر شیرین کاری میکنه تا لبخند به لبات بیاد

مگه میشه این پسربچه ی شیطونو دوست نداشت ؟!

وقتی ناراحت میشه ولی بروز نمیده تا منو ناراحت نکنه و بعدترش با یه متن بالاو بلند ناراحتیشسو یه مدل باحال ابراز میکنه تا باز هم ناراحت نشی و در عین حال متوجه اشتباهت بشی

مگه میشه  با این دلبری هایی که میکنه روزی صد دفعه قربون صدقش نرفت ؟!

پ.ن:استفهام انکاری :) 

پ.ن.دو:جالبه ! بخونید

پ.ن.سه:ممنونم ازت ماهی جان :)

 

 

 

۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

از همان ناب های قدیمی لطفا! :)

از  همان  ناب های  قدیمی لطفا ...!

 

 

دلم از همان عشق های ناب و قدیمی میخواهد؛ از همان هایی که بعد از داشتن نوه و نتیجه باز هم پایدار است میان پدربزرگ و مادربزرگ !

برق چشمان پدر بزرگ زمانی که مادربزرگ را میبیند که اینطور می گوید .

میدانی همیشه به حال مادربزرگ غبطه میخورم که دلباخته ای چون پدربزرگ دارد .

پدربزرگ عاشق گیسوان به هم تنیده ی مادربزرگ است .

خودم بارها لحظه هایی را شکار کرده ام که پدربزرگ غرق در نگاه مادربزرگ و مادربزرگ سرمه به دست چشمانش را غرق در سیاهی سرمه فرو میبرد .

پدر بزرگ باقی مانده همان قیصری های بامزه دوران قدیم است که بدجور خاطرخواه مادربزرگ شده بود در آن زمان و رسید به آن عشقِ معشوق :)

میدانی ... عجیب به حال مادربزرگ غبطه میخورم و همیشه میگویم کاش یکی هم پیدا شود که همانگونه که پدربزرگ تا ابدوالدَهر عاشق مادربزرگ ماند عاشق ما بماند ...

که ته نکشد ...

که با تمام ساز های زده و نزده قلبمان برقصد...

می شود بشوی قیصر و من هم بشوم همان دختر چادر به سرِ با حجب و حیای همسایه ...

تا با همان نگاه اول هوش از سرت ببرم ؟!

پنجشنبه

7/10/96

ساعت 22:31

پ.ن: وب یار جان 

 

۷ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

پاییز امسال

پاییز امسال متفاوت تر پاییز هر سال دیگه ای بود

پاییز امسال دختری بود به اسم "یاس" و پسری به اسم "یار"

پاییز امسال قلب هاشونو بهم پیوند زد

پاییز امسال خنده های از ته دلو بهشون هدیه داد.

پاییز امسال دستاشونو تو دستای هم قرار داد

پاییز امسال عجیب سخاوتمند شده بود

پاییز امسال دو جسم بودن با یه قلب پر از احساس

پاییز امسال شب و روز ها رو به یاد هم برای هم ساز عاشقی زدن

پاییز امسال تو درس عاشقی شاگرد اول شدن

پاییز امسال هر چی یار جان لاغر تر شدن جانان چاق تر شدن

پاییز امسال درخت ها هم دلشون نمیومد زرد بشن

اصلا انگار پاییز امسال از جنس بهار بود

و در نهایت پاییز امسال دو تا دیووونه تحویل جامعه داد :)

پ.ن:عشق نوشت

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
در رویاهایم
تو را میبینم
ای سرسبز بلوط سبز
ایستاده ای تنهای تنها
در بی انتها دشت خشک
با زخم ها ز نادان تبر
چه مهربان میخندی بر زخم
و پاییز فقط رسیده است
تا کمرت ...
.
.
.
مرا خاک کنید در زیر آن بلوط بلند
وقتی پوست او ترمیم شود
روح من هم خوب می شود
دختری به نام یاس پسری به نام یار