خانه سنجاب

من از دل میگویم و طُ از جان :)

بارون زمستونی

دو سه سال پیش وقتی بارون زمستونیو می دیدم برام مهم نبود چقدر هوا سردِ

 پرده و میکشیدم

و پنجره اتاقو باز میکردم

چراغ اتاقو خاموش کردم

 زیر پنجره رو تختم دراز میکشیدم

 به آسمون خیره میشدم و به صدای بارون وقتی به سقف خونه میخورد گوش میدادم  

برای خودم خیال پردازی می کردم

تو رویا غرق میشدم

رویاهای شیرین دخترونه

اما امروز که بارون زمستونی میاد دیگه اونقدر دیووونه نیستم که بخوام پنجره اتاقو باز کنم

الان خبری از اون دختر کله خراب نیست

محتاط تر شدم

دیووونه هستما نه که نباشم

تازه شاد تر از اون دوران هستم

اما دیگه خبری از کار های بی فکر و عجولانه نیست

بزرگ شدم انگاری

امروز وقتی بارون زمستونیو میبینم آرزوهامو تودل کوچیکم دوباره میشمارم

هنوز هم پراز آرزوهای دخترونه و رنگارنگ هستم اما در پی محقق کردنشون ...

دیگه مثل قبلنا روتخت دراز نمیکشم به امید برآورده شدنشون

امروز درحال محقق کردن یکایشون هستم...

دارم بزرگ میشم

دارم یاد میگیرم چطوری مثل بزرگتر ها زندگی کنم

و  نزارم آرزو هام تو دلم خاموش و دفن شن ...

پ.ن:روز نوشت 

پ.ن.دو:چه سخته مرگ گل برای گلدون

۰ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
در رویاهایم
تو را میبینم
ای سرسبز بلوط سبز
ایستاده ای تنهای تنها
در بی انتها دشت خشک
با زخم ها ز نادان تبر
چه مهربان میخندی بر زخم
و پاییز فقط رسیده است
تا کمرت ...
.
.
.
مرا خاک کنید در زیر آن بلوط بلند
وقتی پوست او ترمیم شود
روح من هم خوب می شود
دختری به نام یاس پسری به نام یار