خانه سنجاب

من از دل میگویم و تو از جان :)

عطر حضور تو

از نظر من هرکسی یه بویی داره

مثلا بابابزرگ _پدرمادر_همیشه بوی عطر فل میده وقتی بغلش میکنم دلم میخواد فقط بوش کنم. حتی شده گاهی وقت ها تا دقیقایی از بغلش جُم نخورده باشم 

یا مثلا مامان بزرگ همیشه بوی عطر گل یاس می ده.

و چون میدونه که من عاشق بوی عطر های اون و بابابزرگ هستم از هر دو مدلشو واسم خریده و بهم به عنوان هدیه داده . منم اونارو گذاشتم روی میز تحریرم و هر وقت که دلم براشون تنگ میشه اتاقو پر از عطر حضورشون میکنم.

ولی خودمونیم ... هیچی مثل حضور واقعیشون دلپذیر تر نیست (!)

مثلا بابا بوی فداکار میده.

و مامان که بوی محبت میده .

یا مثلا همین خودِ تو که بوی یار میدی.

بوی همون آدم های توی داستانهای نادر ابراهیمی؛

بوی آدم های توی شعر های فروغ؛

بوی دلدار میدی 

 که تا ابد همراه منه  

۷ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

درس :)

دوست جان یک مثال در رابطه با رابطه ی من و عشق جان آوردکه به نظرم خیلی بامزه و خنده دار بود گفتم بهتون بگم یکم شاد شین 

گفت :

 اگه نفر اول کنکور رشته تجربی یه دختر باشه و اگه نفر اول کنکور رشته ریاضی یه پسر باشه ، بخوان بهم ابراز علاقه کنن ؛ مثلا دختره میگه "فدای پیچش پانکراست بشم" پسره میگه " سینوس انتگرال زاویه بین دماغت تا دهنتم  ! "

والا زندگی سخت شده دیگه ابراز علاقه هم فرمول میخواد ! 

حالا خدایی کدوم دوتا عاشقیو دیدین که بخاطر درس برای هم مسابقه تعیین و تبعیین کنن ؟

الان عرض میکنم خدمتتون که قضیه از چه قراره 

یه روزی داشتیم باهم حرف میزدیم یار جان پیشنهاد داد هر کسی توی دی ماه ساعت مطالعه و درس خوندنش بیشتر از اون یکی شد باید اون یکی برای این یکی کادو بخره  

ببینین ... دیوونه بازی تا چه حد 

حالا خدا میدونه تا الان برای درس خوندن چقدر برای هم کُری خوندیم  

اما الان که پشتکار یار جانو میبینم دارم به این نتیجه میرسم که مسابقه رو کنسل کنیم در عوض من براش کادو بخرم  

حالا تا آخر دی کلی مونده ببینیم چی پیش میاد 

پ.ن.یک:ماه گردمون مبارک       

 

۱۰ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

... 13reasons why

حدود سه ماه پیش که شهرکتاب رفته بودم کتابِ " 13 دلیل برای اینکه ..." که درباره خودکشی یه دختر به اسم هانا بودو خریدم و خوندم . کتاب جالبی بود و با این جمله کاملا موافقم " کتابی که پس از خواندن رهایتان نمیکند "

و حالا هم که یه چالش برگزار شده و تقریبا می شه گفت ایده اش برگرفته از این کتابِ !

عنوان چالش : 13 دلیل برای اینکه زندگی می کنم ...

1-میخوام شادیو تو چشم های پدرو مادرم ببینم(با دنیا عوضتون نمیکنم-قلب-)

2-برای اینکه شادیو تو چشم های پدر و مادرم ببینم باید اونارو به آرزوشون برسونم یعنی موفقیت من ( همونطور که بعد از دیدن جواب آزمون تیزهوشان برق و رد اشک شادیو تو چشم های پدرم دیدم) موفقیت من از نظر اون های یعنی داشتن یه شغل مناسب و خوب یعنی پزشکی ! پس میخوام پزشک بشم

3-شاید برای بعضی ها مسخره باشه اما به خواهر کوچولوم یه قول عجیبی دادم. به خواهرم قول دادم که اولین درآمدی که کسب میکنم تمام و کمالشو خرج خودش میکنم همونجوری که باهم توافق کردیم ! من به موفق شدن خواهر کوچولوم در راه تحصیلش بیشتر از موفقیت خودم اطمینان دارم و تا زمانی که موفقیتشو نبینم با این دنیا وداع نمیکنم !

4-میخوام در هر زمینه ای استقلال پیدا کنم تا بعدتر ها به مرد جماعت متکی نباشم و میخوام ثابت کنم که من میتونم تو این دوره از یه مرد قوی تر و موفق تر باشم

5-همونجور که عشق جان گفتن بعد ازاینکه به موقعیت شغلی دلخواهم دست پیدا کردم و استقلال مالی پیدا کردم میخوام به نیازمندان کمک کنم ... اونم از نوع گمنامش

6-میخوام از دوره ی دانشجوییم _ تا زمانی که مجرد هستم_ نهایت لذتو ببرم و کلی شیطونی کنم  و تمام هیجاناتو تجربه کنم ( همراه با عشق جان). همچنین اینکه کلی مسافرت مونده که هنوز با خانواده ام نرفتم که باید برم و میخوام اردو و مسافرت های دانشجویی تجربه کنم

7-نمیخوام برای خودم اسطوره انتخاب کنم بلکه میخوام اسطوره بشم! ( منو یار جان جز اون دسته افرادی می شیم که باید برامون از اصطلاح فرار مغز ها استفاده بشه) _کوه اعتماد به نفس جلوته ! چی فکر کردی؟!

8-بعد از اینکه تثبیت شغلی پیدا کردم میخوام در رشته مورد علاقم که سخنوری هست به درجات عالی دست پیدا کنم (مثلا مجری یه برنامه پرطرفدار تلویزیونی درباره نقد شعر های ادبی بشم ) _آرزو برجوانان عیب نیست :)

9-میخوام یه پیانیست مشهور بشم و مطمعنم که این اتفاق میوفته

10-بعدش اگه فرصتی باقی موند و خدا اجازه صادر کرد یه زندگی آروم همراه با عشقو کنار یارجان تجربه کنم(بدون تو هرگز❤)

11-میخوام زندگی کنم تا لبخند بزنم

12-و میخوام کودک درونمو برای همیشه زنده نگاه دارم چون معتقدم تا زمانی که کودک درون زنده بمونه زندگی رو روال شادی جریان داره ! و قول میدم که با همین کودک درون کانون خانواده اموگرم نگه دارم

13-آخ آخ آخ اصلا یادم رفت بخش مهمی که دارم براش جون می کَنَم تا برآورده اش کنم " نوشتن کتاب" می خوام یه نویسنده خوش قلم و محبوب بین مردم بشم.حتی از الان طرح سه تا کتاب تو ذهنمه که البته همشون ناقصن!(چیزی درباره اشون نمیگم)

تقریبا این 13 دلیل میشن بخشی از آرزوهام که به زودی یکایکشون محقق میشن چون دارم برای تحقق یافتنشون تلاش زیادی میکنم . اونقدر کار دارم که باید انجام برم که فعلنه وقتی برای مردن ندارم (کل برنامه زندگیمو ریختم رو دایره ! باشد که رستگار شویم !)

امضا:یاسمن

پ.ن.یک: ممنونم از ماهی جان بابت دعوتش به دوتا چالش ولی خب به دلیل حضور در فصل امتحانات ترجیح دادم یکیشونو انجام بدم :)

پ.ن.دو: ممنونم از جناب اُوِه بابت این چالش زیبا ... انصافا بیشتر ماها به این تلنگر نیاز داشتیم !یکیش خودِ من!

پ.ن.سه: و ممنونم از جولیک بابت چالش بامزه اشون ... و متاسفم به دلیل نداشتن وقت نتونستم چالشِ شونو انجام بدم

پ.ن.چهار:خیلی سعی کردم مطلبو کوتاه کنم ولی خب از دستم در رفت ...

 

 

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

یادگاری :)

برای بزرگتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید 

 

وقتی شب ها هزار مدل شب بخیر میگه و خداحافظی میکنه

تو باشی دلت واسش ضعف نمیکنه؟!

مگه میشه دلت نخواد پیشت باشه تا بپری و محکم بغلش کنی ؟!

وقتی اونقدر شیرین کاری میکنه تا لبخند به لبات بیاد

مگه میشه این پسربچه ی شیطونو دوست نداشت ؟!

وقتی ناراحت میشه ولی بروز نمیده تا منو ناراحت نکنه و بعدترش با یه متن بالاو بلند ناراحتیشسو یه مدل باحال ابراز میکنه تا باز هم ناراحت نشی و در عین حال متوجه اشتباهت بشی

مگه میشه  با این دلبری هایی که میکنه روزی صد دفعه قربون صدقش نرفت ؟!

پ.ن:استفهام انکاری :) 

پ.ن.دو:جالبه ! بخونید

پ.ن.سه:ممنونم ازت ماهی جان :)

 

 

 

۶ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

از همان ناب های قدیمی لطفا! :)

از  همان  ناب های  قدیمی لطفا ...!

 

 

دلم از همان عشق های ناب و قدیمی میخواهد؛ از همان هایی که بعد از داشتن نوه و نتیجه باز هم پایدار است میان پدربزرگ و مادربزرگ !

برق چشمان پدر بزرگ زمانی که مادربزرگ را میبیند که اینطور می گوید .

میدانی همیشه به حال مادربزرگ غبطه میخورم که دلباخته ای چون پدربزرگ دارد .

پدربزرگ عاشق گیسوان به هم تنیده ی مادربزرگ است .

خودم بارها لحظه هایی را شکار کرده ام که پدربزرگ غرق در نگاه مادربزرگ و مادربزرگ سرمه به دست چشمانش را غرق در سیاهی سرمه فرو میبرد .

پدر بزرگ باقی مانده همان قیصری های بامزه دوران قدیم است که بدجور خاطرخواه مادربزرگ شده بود در آن زمان و رسید به آن عشقِ معشوق :)

میدانی ... عجیب به حال مادربزرگ غبطه میخورم و همیشه میگویم کاش یکی هم پیدا شود که همانگونه که پدربزرگ تا ابدوالدَهر عاشق مادربزرگ ماند عاشق ما بماند ...

که ته نکشد ...

که با تمام ساز های زده و نزده قلبمان برقصد...

می شود بشوی قیصر و من هم بشوم همان دختر چادر به سرِ با حجب و حیای همسایه ...

تا با همان نگاه اول هوش از سرت ببرم ؟!

پنجشنبه

7/10/96

ساعت 22:31

پ.ن: وب یار جان 

 

۷ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

از دلدار به مهندسِ شاعر

از زمانی که به یاد دارم در خیالاتم شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم یک شاعر بود .همین هم شد !

شاهزاده جانی که در قلبم خانه ای به بزرگی کاج سفید دارد اهل شعر و شاعری ست .

هر صبح که چشم باز میکنم با امید شعری تازه که برایم سروده باشد به صفحه ی گوشی چشم میدوزم و هر بار که پیام صبح بخیرش را میبینم دردلم غوغایی به پا میشود.

هر باری که برایم شعری تازه میسراید در من جوانه ی دلدادگی صدها متر رشد میکند.

می دانی عاشق شعر هایش هستم . می داند و دیوانه میکند با این شعر ها ...!

کاش یادم بماند باری دگر که می خواهم به صدای دلنشینش گوش فرا دهم بگویم شعرهایش را یک به یک در گوشم زمزمه کند.

گویی استعداد عجیبی در دیوانه کردن این قلب دارد!

میدانی گاهی آنقدر از خود بیخود میشوم که دوست دارم  بانگی بلند سردهم و عالم را از این دلدادگی آگاه سازم.

کوتاه کنم مطلب را که وقت تنگ است.

جانِ جانان _یارجانم_گل  اهلی  ات ، همان یاسمن زرد زمستانی درحال روییدن است... مبادا تنهایش بگذاری در این سوز سرمای زمستانی که یخ میزند بی تو !

از دلدار تو :)

به مهندسِ شاعر  

۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

پاییز امسال

پاییز امسال متفاوت تر پاییز هر سال دیگه ای بود

پاییز امسال دختری بود به اسم "یاس" و پسری به اسم "یار"

پاییز امسال قلب هاشونو بهم پیوند زد

پاییز امسال خنده های از ته دلو بهشون هدیه داد.

پاییز امسال دستاشونو تو دستای هم قرار داد

پاییز امسال عجیب سخاوتمند شده بود

پاییز امسال دو جسم بودن با یه قلب پر از احساس

پاییز امسال شب و روز ها رو به یاد هم برای هم ساز عاشقی زدن

پاییز امسال تو درس عاشقی شاگرد اول شدن

پاییز امسال هر چی یار جان لاغر تر شدن جانان چاق تر شدن

پاییز امسال درخت ها هم دلشون نمیومد زرد بشن

اصلا انگار پاییز امسال از جنس بهار بود

و در نهایت پاییز امسال دو تا دیووونه تحویل جامعه داد :)

پ.ن:عشق نوشت

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

کاج و بلوط

به نام خدای قلم :)

امروز روز میلاد من است و من حالو هوای عجیبی دارم . تصمیم گرفته ام در این روز با شکوه  نقل مکان کنم  از آن کاج همیشه سرسبز برفی به این درخت بلوط !

به قول میم.ر  که معتقد است کاج هنوز خیس است و آتش نمیگیرد من نیز آتش اش نمیزنم . یعنی خواستم آتش اش بزنم اما آتش نگرفت ! هنوز دلم با اوست و گه گاهی عجیب دلتنگی به سراغ قلبم می آید اما دیگر وقتش شده بود که او را کنار بگذارم. کاج برفی شده بود مانند آن دفتر دویست برگی که برگه ی آخرش تنها پُست "مختومه" جا شد نه چیز دیگری !

دلیل کنار گذاشتن کاج برفی عدم علاقه ی من به او نبود بلکه از بس عاشقش بودم کنار گذاشتمش !

خانه ام را نو کرده ام تا با حال و هوای جدیدی شروع به نوشتن کنم ...

خانه ام عوض شده پس به من حق بدهید که هنوز نتوانسته باشم با درودیوارِ خانه ی جدید اُخت بگیرم و خب طبیعی ست که احساس غریبی میکنم اما مجبورم عادت کنم !

کاج برفی حکم دوره های 15 و 16 و 17 سالگی عمرم را دارد و پر است از خاطره  هایی که دیگر هرگز تکرار  نمیشوند ...

اما اینجا قرار است کمی متفاوت تر از آن جا باشد . اینجا قرار است نقل کند از آن دوره 18 سالگیِ کنکوری و عشق بازی های عاشقانه :)

اینجا درخت بلوط _ خانه سنجاب _ و من سنجاب نویسنده ی این خاطرات هستم J

 

۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
در رویاهایم
تو را میبینم
ای سرسبز بلوط سبز
ایستاده ای تنهای تنها
در بی انتها دشت خشک
با زخم ها ز نادان تبر
چه مهربان میخندی بر زخم
و پاییز فقط رسیده است
تا کمرت ...
.
.
.
مرا خاک کنید در زیر آن بلوط بلند
وقتی پوست او ترمیم شود
روح من هم خوب می شود
دختری به نام یاس پسری به نام یار